از وقتی احساس کردم که به محبت پدر نیاز دارم
از وفتی که احساس کردم پدر باید دست نوازش بر سرم بکشد
از وقتی احساس کردم دستان توانمند پدر برایمان باید کار کند
از وقتی احساس کردم پدر این تکیه گاه زندگی باید در کنارم باشد
غمی بزرگ به سراغم اومد
غمی که الان مدتهاست در گوشه قلبم آشیونه کرده
و تموم تار و پود وجودمو فرا گرفته
چگونه بگویم و از کجا شروع کنم
چگونه این غم را بازگو کنم
وقتی به خود آمدم و به محبت پدر برای آرامش شبهای تارم و روزای زارم نیاز داشتم او را نداشتم
نه اینکه در حیات نباشد نه بود اما افسوس
که بودنش منو غمگین تر می کرد
وقتی سال دوم راهنمایی بودم بر اثر یه بیماری نخاعی پدر این مهربونی که از بچگی دوستش می داشتم بیشتر از مادر چون مادر گاهی اوقات بخاطر اینکه نمرات درسهام باید کمتر از ۱۷ نمی شد منو دعوا می کرد یا تنبیه ولی پدر بود که همیشه دلش نمیومد مادرم حتی به من تو بگوید یا دعوام بکنه واسه همین تو عالم کودکی اونو بیشتر از مادر دوست می داشتم
بر اثر عارضه نخاعی به بیمارستان تهران منتقل شد وای از ان روزهای تار و تیره که الانم یادش قلبم رو به شدت آزار می ده ٬
زیر تیغ جراحی رفت با نظارت بهترین دکترای تهران ولی عارضه نخاعی بر طرف نشد و اون کیست نخاعی قابل در آوردن نبود
چون اگه در میاوردنش قطع نخاع می شد
خلاصه از سال ۶۸ تا حالا که ۸۵ پدرم از دوپا فلج و قادر به انجام هیچ کاری نمی باشد . غم دل بالاتر از این بیشتر از این که هر روز او در کنارت باشد ولی دستانش توانایی نوازش کردنت را نداشته باشد و پاهایش قادر به راه رفتن نباشد
و هر روز که میگذشت بدتر از دیروز و گذشته می شد
اکنون پدر را در کنارم دارم اما افسوس که حتی نمیتواند دستانش را تکان دهد حتی نمی تو اند راه برود . حتی قادر نیست حرکت کند و غذا بخورد چون تموم کارهاشو این فرشته آسمونی یعنی مادر بر عهده گرفته
خیلی سخته این زجر کشیدن این غم خیلی بزرگه خیلی
کسی که اینا رو ببنینه می گه در کنارتون هست کافیه نه کافی نیست
پس گناه ما چه بود ما کودکان معصومش که همیشه این غم بزرگ را در سینه محبوس می کردیم و هر وقت خواستیم برای دوستانمون تعریف کنیم اشک امونمونو می برید و غم سینه رو فشار می داد
هر چه دعا کردیم از خدا خواستیم خوب نشد بلکه هر روز بدتر از دیروز میشد و الان هم که بدتر از هر روزشه
غم دل من این بود غم بزرگم این بود ذره ذره آب شدن مادر و پیر شدن مادر و زحمتهای این الهمه مهربونی این فرشته آسمونی یا تموم کج خلقی های پدر او بود که شب تا صبح بر بالینش بود و مثل یه پرستار در کنارش و تموم غرو لوندهای اونو تحمل می کرد
و پدر که مقصر نیست آخه ۱۷ ساله افتاده یه جا حقم داره که کج خلق باشه ولی مادر صبری داره که هیچکس نداره هر کسی دیگه بود با زندگی و بچه ها و پدر خداحافظی می کرد
ولی ۱۷ سال کم نیست از جوانی زمانی که به محبت همسر برای ادامه زندگی نیاز داشت او را از دست داد درسته در کنارش بود ولی چه بودنی که غم دل خودشو و بچه هاشو بیشتر می کرد
مادر وقتی پدر به بیمارستان منتقل شد نوزادی کوچک در شکم داشت ٬
و با اون وضع تا اخرین لحظات در کنار پدر بود در بیمارستان با خواهر کو چکم و یه بچه در شکم سخته سخته ٬
و من و داداشم تو شهرمون هر روز غمگین تر از دیروز تا این روزا سپری بشه و پدر و مادر برگردن تا زمان متولد شدن نوزاد پدر برنگشت
مادر آمدو نوزاد متولد شد یه پسر بود و ما شدیم ۴ تا دادشم و من با خواهر کوچیکم و این نوزاد از راه رسیده وقتی نوزاد اومد خونه چشمای ما من و مادر و خواهر پر از اشکهای بی پایونی بود که جاری میشد نمیدونم چرا ولی جاری بود چون پدر نبود تا قدم این نوزاد از راه رسیده را بهمون تبریک بگه . خواهرم یه اسم براش انتخاب کرد و به بابا تلفن زد بابای مهربونم گفت اسم قشنگیه میتونید بزارین اسمش طاهر بود ٬ و مادر همیشه می گفت ای کاش این کودک متولد نمی شد چون از وقتی اومده پدر حتی نتونسته دستان نوازشگر خودشو بر سرش بکشه و در بستر بیماریه ٬ این نوزاد وقتی از راه رسید چند روز تو خونه بود بازم به خاطر کمبود انزیم رونه بیمارستان شد ٬ اومدن پدر نزدیک شد بعد ۹ ماه انتظار و مانمیدونستیم چی جوری بهش بگیم بچه نیست تو بیمارستانه تا اومد سراغ نوزاد کوچولو رو گرفت از من از مامان از خواهر کوچولوم ما گفتیم خوابه میاریمش می گفت بیارین ببینمش و ما چیزی نداشتیم بگیم
خلاصه کم کم بهش گفتیم و اون که دردش یعنی غمش زیاد بود بیشتر شد چون دادشم خیلی بد حال بود دکترا دوبار خونشو عوض کردن بالاخره با دعاهای من و مادر و پدر و خواهر کوچولو و دادشم اون دوباره برگشت با بدنی نحیف و لاقر که مادر می ترسید اونو تو بغلش بگیره
ولی حالا این نوزاد کوچولو طاهر خوبه و در کنار ماست
و با این غم بزرگ که از بدو تولدش با او همراه بود زندگی میکند
او که بیشتر از ما به پدر نیاز داشت ولی پدر بود اما چه فایده قادر نبود حتی دستها و پاهاشو حرکت بده ٬و نوزاد تازه از راه رسیده با غم اشنا شد از بدو تولد و من روز به روز بخاطر این غم بزرگ غمگین تر و دلشکسته تر می شدم . تا به خود امدم و پدر را برای ادامه خوندن درسهای مدرسه ام نیاز داشتم او نبود
ولی تنها آرزوی پدر درس خوندن ما بود و اینو بگم من از همه عزیزتر بودم نمی دونم چرا
شاید بخاطر دل مهربونم که همیشه با پدر بود و اونای دیگه مغرورتر از این بودن که بخوان به پدر مهربونی کنن
دوست داشتن پدر برای من بیشتر از هر چیزی ارزش داشت نمراتم بهترین بود و درسم عالی تنها آرزوی پدر قبولی دانشگاه من بود
که منم قبول شدم اما آزاد همه با رفتن من مخالفت کردن بخاطر هزینه
ولی این پدر بود که می گفت با همون حقوق بازنشستگی
.... خرج تحصیلش با من
و من هم با چشمانی پر از اشک به شهری دیگه برای ادامه تحصیلا ت رفتم
این پدر بود با محبت بی دریغش تموم مخارج دانشگاه منو پرداخت کرد چون آرزوش این بود که من برم دانشگاه و الانم خودم کار می کنم و روی پای خودم ایستادم
و پدر خیلی خوشحال از این دختر کوچولوش بزرگ شده و مشغول به کاره
دوستان عزیزم نمی خواستم با گفتن این جملات یا بهتر بگم این غم بزرگ شما رو ناراحت کنم
ولی چون در پست مادر گقتم غمی دارم بزرگتر از غم عزیزم که مادرش مدتهاست در خاک آرمیده و او هم از کودکی این غم را شناخت
و او غمش بزرگتر از من بود چون این الهه مهربونی و فرشته اسمونی رو در اوج کودکی و زمانی که به او نیاز داشت در یه سانحه دلخراش از دست داد
و غم من همین بود که بازگو کردم شاید بگین همه غم دارن ولی میگم
غم من بزرگتر از غم همه شماهاست شاید بعضی ها این پدر مهربون و تکیه گاه زندگی رو نداشته باشن ولی من هم که دارم هر روز غمگین تر از دیروز و دل شکسته تر از آینده ایی هستم که بسراغم می آید
... تا اینجا قصه رو تموم می کنم ولی ادامه این داستان غم انگیز رو میزارم برای بعد
... و حالا چند جمله ایی برای پدر و مادر مهربونم می گم
مادر این فرشته مهربونی دوشادوش پدر با تموم مشکلات و سختیهای این زمونه بی رحم دست و پنجه نرم می کند و پدر دلش غمگین و شکسته که چرا به این درد دچار شد
پدر تنها تکیه گاه من تنها امید من تنها پناه من و من چقدر دوستش دارم
و مادر این فرشته آسمونی که همه جا وصفش هست تو شهرمون وصف این فرشته زبانزد عام و خاص است
که چگونه این زن یکه و تنها در اوج جوانی بااین غم بزرگ آشنا شد
و من همچون پروانه ایی که از فراق یار می سوزد و دم بر نمی آورد جز سکوت چاره ایی ندارم جز سوختن و ساختن با این زندگی غم انگیز
چگونه بگویم غم که با تموم بی رحمی فقط به خونه ما اومده
...چگونه بگم پروردگار آخه چرا ما
چرا من و مادر و بقیه باید با این غم بزرگ آشنا بشیم
از بچگی هر روز دستانم را برای اینکه پدر با یه معجزه ایی از جانب اون شفا بگیره به آسمون دراز کردم
دیگه خسته شدم دستانم دیگه دراز نمی شه ۱۷ سال از خدا خواستم اما
نشد شاید او بخواهد که من با غم زندگی کنم و آینده ایی شیرین را برایم به ارمغان اورد نمی دانم
ولیکن می دانم خدای مهربون دلش با ماست
... همیشه با ماست از شما میخوام دعا کنین من یه آرزو تو این دنیای ویرونه دارم و اون اینه که یه معجزه بشه و پدر خوب بشه دهها بار خوابشو دیدم ولی دلم حتما محکومه به گناه
... یا اینکه خدا منتظره تا منو امتحان کنه
نمیدونم مدتیه دستانم به اسمون دراز نمی شه مدتیه هیچی از خدا نخواستم مدتیه به طرفش نمیرم و چیزی از ش نمیخوام چون خسته ام
از وقتی به دنیا آمدم غم با همه بیگانگی و بی رحمی بر قلبم ریشه افکند و اکنون نیز با من است
نمیدانم کی این دوران غم انگیز تموم میشه
ولی
منتظرم
منتظر یه معجزه یه آرزوی دیگه هم دارم برای پدر
که به تنهایی نمی تونم این کارو بکنم به دستان توانمندی نیاز دارم
تا تکیه گاه دل زخم خورده من باشه
به دلی نیاز دارم تا مرهم زخمهای کهنه دلم باشم
به آرامشی نیاز دارم که همیشه با من باشد به تکیه گاه امیدی نیاز دارم که برای همیشه در کنارم باشد و این غم را برایم کم تر از گذشته تا بتونم آرزوی دیرینه ام رو برآورده کنم
می دونم که خدا برآورده اش می کنه ولی اون تکیه گاه امید نیست
تا برای ادامه این راه مرا همراهی کند
. و من هنوز هم منتظرم تا او بیاید